تبليغاتX
هوای ستاره -

هوای ستاره

ادبی

روایتی کهنه (۱)

 

گفته بودم آن سالها

 

آن سالها که هنوز

 

کاغذدرخت بود

 

وقلم

 

نعره های گنگ آسمان

 

سنگ وغار

 

حریرگون ترین دفترخیال آدم

 

گره خورده بودم به تو

 

آنقدر که مردمان

 

تعجب آسمان را

 

نام گذاری کردند

 

سیل ،زلزله،صاعقه و....

 

نمیدانم

 

درکدام مرثیه بود

 

من تنها

 

نگاهت میکردم

 

کامهای محکم از سیگار میگرفتم

 

صبح زودهم از خواب بیدار بودم

 

اما

 

پیراهن تو در دستانم جا مانده بود

 

وعطرزنانه ات

 

شک بر انگیز شده بود

 

ومن به شیره گیاه تلخ

 

سلام میکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:53  توسط علی طجوزی  |