توی تاکسی نشسته بودم که بیام روزنامه،من جلوبودم عقب ماشین هم یه دختروپسرجوون بایه عاقله مردنشسته بودند.
یکی ازهمین روزهای بارانی چند روزاخیربود.
نرسیده به چهارراه ولی عصرتو یه چاله ای یه عالمه آب جمع شده بود.اون ور جوب یه گربه ای بودکه دریک اتفاق نادر یک برگ خیس را به دندون گرفته بود..دختره روبه پسره کردوالبته باصدایی کمی بلندترازحدمعمول با تعبیری بسیارشاعرانه گفت:وای خدای من نیگا کن گربهه بوی گنجشک را ازحافظه برگ فهمیده و منتظربهاره.
پسره گفت:ازکجامعلوم کلاغ نباشه،دخترگفت:<تواحساس نداری>درهمین زمان یه موتوری باسرعت ازبغل ما وازتوی چاله عبورکرد یک کم آن طرف ترش یه مردی ازسرتاپا به کلی خیس شد.
دختره هیچی نگفت پسره هم و ما هم ،ولی راننده گفت:د بیا ،داداشمون یه دوش مجانی گرفت من هنوزداشتم به گربه نگاه میکردم ،داشتم به آدم ها واحساسها ولحظه ها فکر میکردم .
داشتم...که یکدفعه راننده گفت:داداش صدتومانی داری؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:0  توسط علی طجوزی
|