تبليغاتX
هوای ستاره

هوای ستاره

ادبی

امانم بده بانو

 

زمانی رسیدم که میش ها به خواب ناز فرو رفته بودند و گرگها در هوای خاکستری زوزه می کشیدند.

قلبم مثل گنجشکی باران خورده، می تپید. آنقدر دلتنگ بودم که نفهمیدم چگونه از ماشین پیاده شدم. به سرعت از پله های پوسیده ی پریده رنگ، پایین رفتم.

کنار دیوار کاهگلی باغ، لحظه ای خشکم زد. بوی عطر نارنج بود و روزگار کودکی. مستم کرده بود. مثل کسی که دست آدم را بگیرد و با شتاب ببرد و پرت کند به آن روزهای خوب.

پرتم کرد. رفتم. دست در دست بهار نارنجها. مادربزرگ هنوز کنار ایوان نشسته بود و گیسهای سپیدش را شانه می کرد. ایوان پر بود از عطر گلهای شمعدانی و گیسوان مادربزرگ. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. دلم می خواست سرم را به روی دامنش بگذارم و افسانه ی دختری را بشنوم که یک روز باد او را با خود برد. و امروز او زیر درخت انار به من لبخند می زد. با همان چهره ای که مادربزرگ نقش کرده بود. مات و مبهوت مانده بودم. نزدیک شدم. در میان گلهای شمعدانی نشسته بود و گوشواری از دو گیلاس سرخ به گوشهایش آویخته بود. و با صدفهای بزرگ و کوچک گردن بند می ساخت. دلم دوباره شروع به تپیدن کرد. ولی اینبار مثل کبوتری که رم کرده کرده باشد. می خواستم بگویم که گفت: در خواب دیده بودم که کسی می آید. چقدر دیر آمدی؟

گفتم: تو اینجا چه می کنی؟

گفت: من سالهاست که اینجام.

خواستم بگویم که گفت: برگرد. دیر می شود. اگر دیر برسی در باغ را می بندند.

این را گفت و سرگرم جدا کردن صدفهای ریز و درشت شد. جوری که انگار سالهاست با هم بیگانه ایم. دلم می خواست سیر نگاهش کنم. ولی او چشم در خاک دوخته بود و به مورچه هایی می اندیشید که زیر پوست باغچه تخم می گذاشتند.

چند قدم به جلو برداشتم که نزدیکتر شوم. ناگهان دستی روی شانه ام نشست. مردی بود، میانسال با بینی کشیده و سبیلی خوش تراش و موهایی سیاه و سفید.

گفت: آقا، اینجا کاری دارید؟

گفتم: بله؟

گفت: پرسیدم کاری دارید؟

انگار که خواب بوده باشم. یکهو به خود آمدم و با دستپاچگی جواب دادم. بله، می خوام یه شمعی روشن کنم و برم.

گفت: پس زود باشید، به زودی در را می بندیم. بهر حال مادر می خواهد استراحت کند.

مادر پیرزنی بود که متصدی قبرستان بود و خیلی هم کم حوصله و بد اخلاق.

گفتم: چشم.

از پله های پوسیده ی پریده رنگ گذشتم و از در وارد شدم. انبوهی از درختان را پشت سر گذاشتم. کلاغها باغ را روی سر گذاشته بودند و ازدحامشان آدم را کلافه می کرد.

از کنار ایرج میرزا گذشتم. ملک شعرا بهار را هم نگاهی گذرا انداختم و بالای سر بانوی ارغوانی پوش، فروغ فرخزاد، نشستم. بی اختیار چند قطره اشک از چشمم افتاد و روی لب خواندم که:

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:2  توسط علی طجوزی  |