تبليغاتX
هوای ستاره

هوای ستاره

ادبی

امروز با چند دانه شعر امده ام

جمله های بی ربط را فعل بریده می کنم

کمی از ادبیات قرون کهن را

با اصطلا حاتی سنگین

قاطی هم می کنم

چشمهایم را می بندم

از کتابخانه ای رد می شوم

نام اولین کتاب می شود قهرمان قصه ام

امروز با چند دانه شعر امده ام

راز لاغر ماندن و زیاد خوردن

هر چه فکر می کنم

در هیچ قبیله ای از سرخپوستها نیز

چنین اسمی پیدا نمی شود

کاغذم مچاله می شود

مثل خودم

فردا دوباره آغاز می شود

کرکره دلم را بالا می کشم

دلم می خواهد آب وجارو کنم اما

کاری زنانه است ومن

مردم

پشت لبم سبز شده است

وبرای خودم تیغ اصلاح دارم

کاش میشد به ضرب معجزه ای

برای پشت لبهای زندگی نیز

تیغ اصلاحی خرید

همین جای قصه بودم که مجبور به اعتراف شدم

دخالت در سرنوشت محتوم

می خواستم با چند دانه شعر بیایم

نیت کرده بودم

اولین کسی که شعرم را خواند

تمام سیاهی های آرزوهایش برای من

 ولی مشکل کوچکی وجود دارد

امروز مثل باقی روز ها

تعطیل است

کنار خیلبان روزنامه ایست

(( مردی خودش را کشت

و برای اینکه ردی نماند

به همه مضنون ماند))

روزی با چند دانه شعر خواهم آمد

مثل مرگ

که عاقبت می اید

و در هجوم بی امان زندگی

ما را با خود خواهد برد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:7  توسط علی طجوزی  |