وقتی که بوی ستاره را می نوشتم قطعه کار هائی بود به نام غزلک خوب يا بد همچنان
غزلک ها را می نويسم اما يک کار ديگر را شروع به نوشتن کرده ام با نام کلاغی
دستانت گم شده است
افتاده ام به زندگی
چون کلاغ
رنگش را
وای اولین کلاغی در هوای ستاره
کلاغی (۱)
هی کلاغ نيمه جان مانده در پستو
بر مردانگيت
چه کسی مهر غيرت نخواهد زد
از ننشستنت بر اندام کلاغی ماده
که دلتنگی اش را نيمه شب
رو به ديوار همسايه قار زده است
غصه نخور کلاغي،
تمام مردان غيور ما در بستر
نفس نفس قار های خس خس دار ترا می جويند
ماده کلاغان
برای تو اواز کبوتر ياد می گيرند
شايد از سر رحمت معجزه
از تخم انان
عقابی بيايد،مست
بنشاند نطفه آرزوها را
بر زهدان ستاره
هی کلاغی
مرد متخير ميان عشق ونان
دست به دعائيم که اينبار
کمر بند مردانگيت
بنشيند بر تخم های ناشکسته
شايد اينبار
تعبير با عافيتی شود
و عقابی پرواز کند
از بطن کلاغی نيمه جان و
نيمی ارزو