تبليغاتX
هوای ستاره

هوای ستاره

ادبی

شروعی تازه با نفس تنگی

چند وقتی هست که به قول دوستان برای تنبلی نداشتن وقت را بهانه می اورم .حق با انهاست راستش چند صباحی هست که اصلا حس و حال دیدن ،خواندن،نوشتن و...را ندارم وبیشتر ترجیخ می دهم در سکوت قدم بزنم وراه برم اما چند وقت پیش فرهاد گوران یکی از دوستان خوب من آخرین کتابش با نام نفس تنگی را به من هدیه داد.درباره این کتاب وحوادث بسیار ان با فرهاد خیلی گپ زده بودیم ولی پروسه اتمام تا چاپ کتاب بیش لز اندازه شده بود.نمی دانم به چه دلیل اما دوست داشتم نفس تنگی را بخوانم وخواندم .نفس تنگی شاید در جاهائی یاد اور روایت فرهاد باشد اما نوع دیگری نیز هست.بعد از خواندن کتاب به احترام فرهاد چند سطری در مورد آن نوشتم که شنبه ۳۰ اذر در صفحه ۳۲ روز نامه دنیای اقتصاد منتشر شد. حالا برای اینکه بگویم از تنبلی در خال خارج شدن هستم .نظرم راجع به نفش تنگی را اینجا می گذارم.

برداشتي آزاد از نفس‌تنگي «فرهاد گوران»

كژال همان غزال است

 نفس‌تنگي نام جديدترين اثري است كه از فرهاد گوران، روزنامه‌نگار و نويسنده منتشر شده است.

 نفس‌تنگي نام رماني برگرفته از فضاهاي روزمره زندگي و طنز توالي تاريخي آن است.گوران در چند جاي داستانش با اشاره به ماريا مينورسكي يكي از شخصيت‌هاي اصلي كتاب قبلي‌اش «كتيبه‌خوان ويراني» كه در آن كتاب او در رودخانه غرق مي‌شود و در اين داستان از رودخانه سر برون مي‌آورد و حرف‌هايي مي‌زند، به اين مساله اشاره مي‌كند.

گوران با تكيه بر طنز توالي تاريخي در روايتش به گونه‌اي خواننده را به شخصيت‌هاي قصه‌اش معرفي مي‌كند. در واقع نويسنده كاري به اينكه در زواياي پنهان شخصيت‌ها چه مي‌گذرد ندارد. مي‌توان اين گونه نيز بيان كرد كه او مواد خام از زندگي افراد را در اختيار خواننده مي‌گذارد تا خود او جمله‌هايش را بسازد و جهت بدهد. در داستان ما با افرادي روبه‌رو هستيم كه متعلق به فرهنگ و آيين كهن كردها هستند. كرد بخشي از هويت تاريخ ايران است و راوي‌ برشي از زندگي آنان را در خلال سال‌هاي جنگ و اثرات آن بر زندگي آنها روايت مي‌كنند. حال اين افراد مي‌توانند تك تك خوانندگان باشند بي‌آن كه به آن قوم تعلق داشته باشند.

نويسنده با استفاده از فاجعه مفغول مانده «زرده» نقبي مي‌زند به فاجعه‌هاي پنهان اما جاري و ساري در زندگي مردم. فاجعه‌اي كه از زمان حادث شدن آن مدت‌ها گذشته است، اما اثرات آن همچنان ادامه دارد. در واقع مي‌توان اين‌‌گونه نيز پرسيد كه چه كسي مي‌تواند ادعا كند كه جنگ با اعلام پايان آن در سال 67 تمام شده است و نفس‌تنگي بر اين نكته ابرام دارد كه جنگ همچنان ادامه دارد، با اين تفاوت كه ديگر نيروهاي ايراني با عراقي‌ها نمي‌جنگند، بلكه هر كدام با اثرات پس از آن مي‌جنگند و اين شيميايي شدن باز هم نقبي به واقعيت است و نقبي به اثر آن در زماني بعدتر، زماني كه شايد حالا باشد. در داستان نفس‌تنگي با دو خواهر دوقولو روبه‌رو هستيم كه شايد هر دو يك نفر باشند، يك نفر آني كه بايد باشد و ديگر آني كه در جنگ رفته است يا شايد اين دو خواهر تمثيلي باشند از دو قسم شدن زندگي پيش و بعد از جنگ. نكته جالب اين است كه نويسنده اين دو خواهر را كه دانشجوي ادبيات مي‌شوند در كارهاي مادي آن هم از نوعي كه كاملا با روحيه و علاقه‌هاشان متفاوت است، درگير مي‌كند يا يكي از آن‌ها را درگير عشقي مي‌كند كه بيشتر بر مدار حرف‌هاي اتو پياپي استوار است تا عشق‌هاي اسطوره‌اي و ماندگار و يا حتي ساده.

نويسنده در داستانش از طريق قهرمان‌هايش همراه مي‌شود و آدم‌ها و قصه‌ها را به همان نحو آشنايي مختصر، معرفي مي‌كند و مي‌گذارد كه هر برداشتي كه مي‌خواهد بشود، بشود.

زبان روايي قصه نيز به نوعي است كه بايد تا انتها را كتاب را مطالعه كرد. اين نوع روايت به نوعي باز هم تداعي كننده زندگي امروز است كه بايد از تمام زوايا به آن نگاه كرد. يعني انساني كه تك بعدي نيست. انساني كه انسان است با تمام دغدغه‌هايش، قهرمان‌هايي كه كودكي را از روستا آغاز مي‌كنند و با درس و جنگ به شهر مي‌آورند.

اما ريشه‌هاشان در جاي ديگري است و همواره همراه آنان و نشاني‌اش مار. ماري كه با نام‌هاي گوناگون در داستان آمده و باز هم همان حكايت زندگي است. زندگي‌اي كه هم مي‌تواند زيبا باشد و هم در عين حال خطرناك.

در داستان با مسايل ديگري هم آشنا مي‌شويم، مسايلي كه زياد از ذهن دور نيستند و آشنا با هر طيف مخاطب و آن ويراني اقتصادي از طريق دبي و چين است كه بسياري از توليدكنندگان كشور را به محاق رانده است.

نفس تنگي البته گذشته از داستان بودنش و اينكه اثر خوب هست يا نه، بيشتر شايد حديث نفس نويسنده نيز باشد. چه فرهاد گوران روزنامه‌نگاري اقتصادي است و با مسايل و اخبار اقتصاد آشنا و از سوي ديگر دغدغه‌هاي ديگر نيز دارد. از نزديك با «زرده» و مردمان آن ديار و مظلوم و صبور بودن‌شان آشنا است. نفس تنگي گذشته از آن كه روايتي چند وجهي و دامنه‌دار، يكي از حوادث جنگ تحميلي است، اما حكايت تمام مرزنشينان نيز مي‌تواند باشد.

همچنين حكايت مردماني كه به زندگي دچار هستند و بيشتر اشياي پيرامونشان آنها را زندگي مي‌كند تا خودشان و نفس تنگي حكايت زندگي در اين روزگار است، روزگاري كه نفس كشيدن دشوار مي‌شود و آلودگي درحد بالا، جايي كه استعاره ورشكسته شدن كارخانه سرم ضد مار هم دردي دوا نمي‌كند و عاقبت نيمه‌اي از زندگي مي‌ميرد و يك نيمه مي‌ماند؛ همان‌گونه كه كژال مي‌رود و غزال مي‌ماند با كوله‌باري از رفتگان و خاطره‌هايي كه لحظه‌لحظه‌شان بر ذهن و روح آدمي چنگ مي‌زند و هيچ‌كاري نيز نمي‌توان كرد جز صبر، فراموشي و عادت به نفس تنگي.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:24  توسط علی طجوزی  | 

زندگی لعنتی با تـو

این دست‌های لعنتی
در حال پاک کردن چشم‌های لعنتی‌ام
از این اشک‌های لعنتی هستند

این روزهای لعنتی هم
که گرم و بلند و طولانی و خوبند
بی‌آنکه بدانند
دارند دلم را اشک می‌ریزند

اما این چشم‌های لعنتی
دیگر چشم نخواهند شد

صدهزار سال هم که ببارند
از پس هر قطره یوسفی هم پیدا شود
دیگر این چشم‌ها
چشم نخواهند شد

حتا اگر با تو باز شوند
و با تو باز
این زندگی لعنتی آغاز شود /.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 15:39  توسط علی طجوزی  | 

شبي از شبها، مردي خواب عجيبي ديد. او ديد كه در عالم رويا پابه‏پاي خداوند روي ماسه‏هاي ساحل دريا قدم مي‏زند و در همان حال، در آسمان بالاي سرش، خاطرات دوران زندگيش به صورت فيلمي در حال نمايش است.
او كه محو تماشاي زندگيش بود، ناگهان متوجه شد كه گاهي فقط جاي پاي يك نفر روي شنها ديده مي‏شود و آن هم وقتهايي است كه او دوران پر درد و رنج زندگيش را طي ميكرده است.
بنابراين با ناراحتي به خدا كه در كنارش راه مي‏رفت رو كرد و گفت: پروردگارا ... تو فرموده بودي كه اگر كسي به تو روي آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسير زندگي كنارش خواهي بود و او را محافظت خواهي كرد. پس چرا در مشكل‏ترين لحظات زندگي‏ام فقط جاي پاي يك نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتي كه به تو سخت نياز داشتم، تنها گذاشتي؟
خداوند لبخندي زد و گفت: بنده عزيزم، من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته‏ام. زمانهايي كه در رنج و سختي بودي، من تو را روي دستانم بلند كرده بودم تا به سلامت از موانع و مشكلات عبور كني!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط علی طجوزی  | 

 

بالهايت را کجا جا گذاشتي؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ " انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:1  توسط علی طجوزی  | 

روایتی کهنه(2)

 

حوالی سالهای لجن بودم

 

تو سخت به آسمان بودی

 

سخت تر از تو، من

 

فکرزمین وآغوش

 

به بعثت تو چیزی نمانده بود

 

که درپشت یکی ازخیالهایم

 

چیزی شبیه به بکارت صحرا از تو

 

در بستر آهن وسنگ وسقف

 

در خانه ام جا ماند

 

من ماندم و کمی وهم

 

لذتی زیر لب

                                                                 

تو

 

گیج وپرسان با کمی اغماض وتعجب

 

دنبال وحی های نیامده ات گریستی

 

بعدهردو به آسمان نگاه کردیم و

 

با کمی تردید رفتیم/

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:44  توسط علی طجوزی  | 

روایتی کهنه (۱)

 

گفته بودم آن سالها

 

آن سالها که هنوز

 

کاغذدرخت بود

 

وقلم

 

نعره های گنگ آسمان

 

سنگ وغار

 

حریرگون ترین دفترخیال آدم

 

گره خورده بودم به تو

 

آنقدر که مردمان

 

تعجب آسمان را

 

نام گذاری کردند

 

سیل ،زلزله،صاعقه و....

 

نمیدانم

 

درکدام مرثیه بود

 

من تنها

 

نگاهت میکردم

 

کامهای محکم از سیگار میگرفتم

 

صبح زودهم از خواب بیدار بودم

 

اما

 

پیراهن تو در دستانم جا مانده بود

 

وعطرزنانه ات

 

شک بر انگیز شده بود

 

ومن به شیره گیاه تلخ

 

سلام میکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 18:53  توسط علی طجوزی  | 

سلام

از تمام دوستانی که به من لطف دارند عذر می خواهم که برای به روز کردن بسیار تنبلم اما خوب چاره ای نیست باشید تا باشم.ولی این قطعه رو برای رهام وزیری نوشتم.دلیلی هم نداره هر چی باشه قدیمی ترین وبهترین رفیق من تو دنیای اقتصاد هستش و هر چی باشه تو این برهوت یه دنیا رفاقته خالصه.

پناه

از اندوه تو

تا کرانه های آه

چه می شود کرد

جز

پناه بردن به آیه های مکرر یاس

در روز های فاصله

به بهانه برف،سرما،یخ

گرفتاری باران به ابر

ابر به آسمان

آسمان به لجاجت

در روز های ابتلا به تو

چه می شود کرد

جز

 پناه بردن به هیچ های پی در پی

از پی هیچ های بسیار

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 20:11  توسط علی طجوزی  | 

افسانه ی دختری که او را باد با خود برد

امانم بده بانو

 

زمانی رسیدم که میش ها به خواب ناز فرو رفته بودند و گرگها در هوای خاکستری زوزه می کشیدند.

قلبم مثل گنجشکی باران خورده، می تپید. آنقدر دلتنگ بودم که نفهمیدم چگونه از ماشین پیاده شدم. به سرعت از پله های پوسیده ی پریده رنگ، پایین رفتم.

کنار دیوار کاهگلی باغ، لحظه ای خشکم زد. بوی عطر نارنج بود و روزگار کودکی. مستم کرده بود. مثل کسی که دست آدم را بگیرد و با شتاب ببرد و پرت کند به آن روزهای خوب.

پرتم کرد. رفتم. دست در دست بهار نارنجها. مادربزرگ هنوز کنار ایوان نشسته بود و گیسهای سپیدش را شانه می کرد. ایوان پر بود از عطر گلهای شمعدانی و گیسوان مادربزرگ. چقدر دلم برایش تنگ شده بود. دلم می خواست سرم را به روی دامنش بگذارم و افسانه ی دختری را بشنوم که یک روز باد او را با خود برد. و امروز او زیر درخت انار به من لبخند می زد. با همان چهره ای که مادربزرگ نقش کرده بود. مات و مبهوت مانده بودم. نزدیک شدم. در میان گلهای شمعدانی نشسته بود و گوشواری از دو گیلاس سرخ به گوشهایش آویخته بود. و با صدفهای بزرگ و کوچک گردن بند می ساخت. دلم دوباره شروع به تپیدن کرد. ولی اینبار مثل کبوتری که رم کرده کرده باشد. می خواستم بگویم که گفت: در خواب دیده بودم که کسی می آید. چقدر دیر آمدی؟

گفتم: تو اینجا چه می کنی؟

گفت: من سالهاست که اینجام.

خواستم بگویم که گفت: برگرد. دیر می شود. اگر دیر برسی در باغ را می بندند.

این را گفت و سرگرم جدا کردن صدفهای ریز و درشت شد. جوری که انگار سالهاست با هم بیگانه ایم. دلم می خواست سیر نگاهش کنم. ولی او چشم در خاک دوخته بود و به مورچه هایی می اندیشید که زیر پوست باغچه تخم می گذاشتند.

چند قدم به جلو برداشتم که نزدیکتر شوم. ناگهان دستی روی شانه ام نشست. مردی بود، میانسال با بینی کشیده و سبیلی خوش تراش و موهایی سیاه و سفید.

گفت: آقا، اینجا کاری دارید؟

گفتم: بله؟

گفت: پرسیدم کاری دارید؟

انگار که خواب بوده باشم. یکهو به خود آمدم و با دستپاچگی جواب دادم. بله، می خوام یه شمعی روشن کنم و برم.

گفت: پس زود باشید، به زودی در را می بندیم. بهر حال مادر می خواهد استراحت کند.

مادر پیرزنی بود که متصدی قبرستان بود و خیلی هم کم حوصله و بد اخلاق.

گفتم: چشم.

از پله های پوسیده ی پریده رنگ گذشتم و از در وارد شدم. انبوهی از درختان را پشت سر گذاشتم. کلاغها باغ را روی سر گذاشته بودند و ازدحامشان آدم را کلافه می کرد.

از کنار ایرج میرزا گذشتم. ملک شعرا بهار را هم نگاهی گذرا انداختم و بالای سر بانوی ارغوانی پوش، فروغ فرخزاد، نشستم. بی اختیار چند قطره اشک از چشمم افتاد و روی لب خواندم که:

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:2  توسط علی طجوزی  | 

كوشش بيهوده

براي مادر مهرباني كه هر شب

براي كودكش

يك عروسك ويك پدر تازه مي آورد

چه ميشود گفت

جز آشتي با طناب وچهار پايه وچشمهاي بسته

از فرط انسان بودن

وبراي كودكي اينگونه

تمام مردمان شهر

پدران بالقوه بستر و كمر بند هستند

ازفرط انسان بودن و........................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 18:42  توسط علی طجوزی  | 

یک روزبارانی

توی تاکسی نشسته بودم که بیام روزنامه،من جلوبودم عقب ماشین هم یه دختروپسرجوون بایه عاقله مردنشسته بودند.

یکی ازهمین روزهای بارانی چند روزاخیربود.

نرسیده به چهارراه ولی عصرتو یه چاله ای یه عالمه آب جمع شده بود.اون ور جوب یه گربه ای بودکه دریک اتفاق نادر یک برگ خیس را به دندون گرفته بود..دختره روبه پسره کردوالبته باصدایی کمی بلندترازحدمعمول با تعبیری بسیارشاعرانه گفت:وای خدای من نیگا کن گربهه بوی گنجشک را ازحافظه برگ فهمیده و منتظربهاره.

پسره گفت:ازکجامعلوم کلاغ نباشه،دخترگفت:<تواحساس نداری>درهمین زمان یه موتوری باسرعت ازبغل ما وازتوی چاله عبورکرد یک کم آن طرف ترش یه مردی ازسرتاپا به کلی خیس شد.

دختره هیچی نگفت پسره هم و ما هم ،ولی راننده گفت:د بیا ،داداشمون یه دوش مجانی گرفت من هنوزداشتم به گربه نگاه میکردم ،داشتم به آدم ها واحساسها ولحظه ها فکر میکردم .

داشتم...که یکدفعه راننده گفت:داداش صدتومانی داری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 19:0  توسط علی طجوزی  |